<?xml version='1.0' encoding='utf-8' ?>
	<rss xmlns:dc='https://purl.org/dc/elements/1.1/' xmlns:content='http://purl.org/rss/1.0/modules/content/' xmlns:slash='http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/' xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' version='2.0'>
	<channel>
	<title>خانومِ آلبالو</title>
	<link>https://senorita.blogix.ir</link>
	<atom:link href='https://senorita.blogix.ir/rss' rel='self' type='application/rss+xml' />
	<description>یک جعبه نامه</description>
	<language>fa</language>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Sun, 19 Jul 2026 13:07:57 +0330</lastBuildDate><item>
				<title>دلتنگی.</title>
				<link>https://senorita.blogix.ir/post/6</link>
				<description><![CDATA[<p>دلم براتون تنگ شده و نمی‌دونم، خوشم نمیاد به بلاگیس سر بزنم. هر دوماه یک بیار میام سک‌سک می‌کنم و می‌رم.</p>]]></description>
				<pubDate>Sun, 19 Jul 2026 13:07:57 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://senorita.blogix.ir/post/6/comment</comments>
				<dc:creator>آنیما</dc:creator>
				<guid>https://senorita.blogix.ir/post/6</guid>
				<slash:comments>0</slash:comments>
			</item><item>
				<title>مرد‌‌ها.</title>
				<link>https://senorita.blogix.ir/post/5</link>
				<description><![CDATA[<p>از یک دسته از مرد‌‌ها، واقعا بیشتر از همه متنفرم. اونایی که مدعی و متوهمن! اونایی که کارهاشون رو جوری بزرگ و مهم جلوه می‌دن انگار شاخ غول شکستن! عزیز دلم منم باشگاه می‌رم! منم درس می‌خونم! منم به فکر پیشرفتمم، چته؟ چرا فخر می‌فروشی و بابت اینکه مواد نمی‌کشی و گوشه خونه ننشستی که خرجت رو بابات بده منت می‌ذاری سر بقیه؟ به خودت بیا. </p><p>یا تو یکی، تو چرا خودت رو انقدر گنده و مهم جلوه می‌دی و همیشه می‌گی‌ دنبالمن و می‌خوان من رو بگیرن و از هزارتا کار سیاسی‌ای که کردی حرف می‌زنی و داستان می‌بافی( نهایتا یه کامنت و توییت گذاشتی)</p><p>یا حتی تو یکی، تو چرا فکر می‌کنی پول یک لته و دسته‌گل من رو اونقدر تحت تأثیر قرار می‌ده که بابتش به خودت افتخار می‌کنی و غیرمستقیم به روم میاریش؟</p><p>چرا فکرمی‌کنی اگر هر کتابی می‌خونی درموردش‌ حرف می‌زنی یعنی یک کرم کتابی و این برات افتخارآمیزه و جارش می‌زنی؟</p><p>نمی‌فهممتون. ناخن انگشت کوچیکه‌ی پام هم نیستید و نمی‌فهممتون. مرد ها چشونه؟ ما زن‌ها این همه کار می‌کنیم و خیلی‌هامون از هر انگشتمون ده تا هنر می‌ریزه ولی سر عالم و آدم منتی نذاشتیم، در کنارش مادر، خواهر، فرزند و پارتنر و همسر خوبی هم هستیم!!!! نمی‌فهمم واقعا. </p>]]></description>
				<pubDate>Tue, 19 May 2026 23:19:54 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://senorita.blogix.ir/post/5/comment</comments>
				<dc:creator>آنیما</dc:creator>
				<guid>https://senorita.blogix.ir/post/5</guid>
				<slash:comments>1</slash:comments>
			</item><item>
				<title>بیان</title>
				<link>https://senorita.blogix.ir/post/4</link>
				<description><![CDATA[<p>بیان بالاخره پرید؟ </p>]]></description>
				<pubDate>Mon, 18 May 2026 08:24:35 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://senorita.blogix.ir/post/4/comment</comments>
				<dc:creator>آنیما</dc:creator>
				<guid>https://senorita.blogix.ir/post/4</guid>
				<slash:comments>2</slash:comments>
			</item><item>
				<title>بدون عنوان</title>
				<link>https://senorita.blogix.ir/post/3</link>
				<description><![CDATA[<p>من زنده‌ام عزیزم، سلام.</p>]]></description>
				<pubDate>Tue, 12 May 2026 06:51:01 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://senorita.blogix.ir/post/3/comment</comments>
				<dc:creator>آنیما</dc:creator>
				<guid>https://senorita.blogix.ir/post/3</guid>
				<slash:comments>2</slash:comments>
			</item><item>
				<title>راهی نمانده بود.</title>
				<link>https://senorita.blogix.ir/post/2</link>
				<description><![CDATA[<p>می‌دانی، عزیزم</p><p>دیگر راهی برایم نمانده بود. فقط می‌خواستم بروم، نمی‌دانم به کجا، اما باید می‌رفتم. می‌خواستم که رفته باشم. نمی‌شد، جایی را نداشتم. کسی منتظرم نبود، رفتنم ممکن نبود، ماندنم هم همینطور. راهی نمانده بود. نمی‌دانستم چه کار کنم، راهی نمانده بود. باید اشک‌هایم را پاک کنم، اما گریه نکردن هم ممکن نیست؛ چون که راهی نمانده بود.</p><p>راهی</p><p>نمانده</p><p>بود.</p>]]></description>
				<pubDate>Mon, 06 Apr 2026 18:01:45 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://senorita.blogix.ir/post/2/comment</comments>
				<dc:creator>آنیما</dc:creator>
				<guid>https://senorita.blogix.ir/post/2</guid>
				<slash:comments>4</slash:comments>
			</item><item>
				<title>مهاجرت‌های انتزاعی</title>
				<link>https://senorita.blogix.ir/post/1</link>
				<description><![CDATA[<p>آدمی، وقتی که خانه‌ای برای ماندن نداشته باشد، اجبارِ رفتن چنگ بیخ گلویش می‌گذارد. اجبارِ رفتن، خود نیز کلمه‌ای انتزاعی‌ست. تصوری محو از خاطره‌ی یک چیز که یک زمانی این‌جا بود. او این‌جا بود، او رفت. من این‌جا بودم، من رفتم. خاطره‌ها، خاطره‌ها. می‌شنوید؟ این ‌رفتن‌های انتزاعی، همه اجبار‌‌هایی هستند، واقعی. انتزاعی‌های واقعی، واقعی‌های انتزاعی. </p><p>من هم خانه‌ای داشتم، روزگاری لیوانی و قوری‌ چای‌ای منتظرم می‌نشستند، حالا هیچ، از دار دنیا تکه پارچه گل‌گلی ای برایم مانده، با گلدوزی عزیزِ از دست رفته‌ام و پاکت نمور سیگاری. پاکت‌های واقعی انتزاعی، پاکت‌های انتزاعی واقعی.</p><p>من هم مهاجرت کردم، من هم رفتم. از آن‌جا، به این‌جا. آن‌جا کجا بود؟ این‌جا کجاست؟ آن‌جا های اجباری، این‌جاهای اجباری.</p><p>جبر، مهاجرت، اجبار و انتزاع، من و از عزیز‌های از دست‌رفته‌؛ خاطره‌ها، خاطره‌ها!‌ می‌شنوید؟</p><p>پی‌نوشت: مهاجرت از بیان به بلاگیکس هم، یک رفتن اجباری بود، اما نه انتزاعی، بل واقعی.</p><h2> </h2><p> </p>]]></description>
				<pubDate>Wed, 18 Mar 2026 21:58:49 +0330</pubDate>
				
				<comments>https://senorita.blogix.ir/post/1/comment</comments>
				<dc:creator>آنیما</dc:creator>
				<guid>https://senorita.blogix.ir/post/1</guid>
				<slash:comments>16</slash:comments>
			</item></channel>
	</rss>