خانومِ آلبالو

خانومِ آلبالو

یک جعبه نامه

دلتنگی.

دلم براتون تنگ شده و نمی‌دونم، خوشم نمیاد به بلاگیس سر بزنم. هر دوماه یک بیار میام سک‌سک می‌کنم و می‌رم.

مرد‌‌ها.

از یک دسته از مرد‌‌ها، واقعا بیشتر از همه متنفرم. اونایی که مدعی و متوهمن! اونایی که کارهاشون رو جوری بزرگ و مهم جلوه می‌دن انگار شاخ غول شکستن! عزیز دلم منم باشگاه می‌رم! منم درس می‌خونم! منم به فکر پیشرفتمم، چته؟ چرا فخر می‌فروشی و بابت اینکه مواد نمی‌کشی و گوشه خونه ننشستی که خرجت رو بابات بده منت می‌ذاری سر بقیه؟ به خودت بیا. 

یا تو یکی، تو چرا خودت رو انقدر گنده و مهم جلوه می‌دی و همیشه می‌گی‌ دنبالمن و می‌خوان من رو بگیرن و از هزارتا کار سیاسی‌ای که کردی حرف می‌زنی و داستان می‌بافی( نهایتا یه کامنت و توییت گذاشتی)

یا حتی تو یکی، تو چرا فکر می‌کنی پول یک لته و دسته‌گل من رو اونقدر تحت تأثیر قرار می‌ده که بابتش به خودت افتخار می‌کنی و غیرمستقیم به روم میاریش؟

چرا فکرمی‌کنی اگر هر کتابی می‌خونی درموردش‌ حرف می‌زنی یعنی یک کرم کتابی و این برات افتخارآمیزه و جارش می‌زنی؟

نمی‌فهممتون. ناخن انگشت کوچیکه‌ی پام هم نیستید و نمی‌فهممتون. مرد ها چشونه؟ ما زن‌ها این همه کار می‌کنیم و خیلی‌هامون از هر انگشتمون ده تا هنر می‌ریزه ولی سر عالم و آدم منتی نذاشتیم، در کنارش مادر، خواهر، فرزند و پارتنر و همسر خوبی هم هستیم!!!! نمی‌فهمم واقعا. 

راهی نمانده بود.

می‌دانی، عزیزم

دیگر راهی برایم نمانده بود. فقط می‌خواستم بروم، نمی‌دانم به کجا، اما باید می‌رفتم. می‌خواستم که رفته باشم. نمی‌شد، جایی را نداشتم. کسی منتظرم نبود، رفتنم ممکن نبود، ماندنم هم همینطور. راهی نمانده بود. نمی‌دانستم چه کار کنم، راهی نمانده بود. باید اشک‌هایم را پاک کنم، اما گریه نکردن هم ممکن نیست؛ چون که راهی نمانده بود.

راهی

نمانده

بود.

رقص یک المان ساده نیست.

برقصید و بمیرید

زنده برقصید، مرده برقصید

بخندید و برقصید، با گریه برقصید

در سکوت برقصید، با موسیقی برقصید

تنها برقصید، با دیگری برقصید

برای رفته ها و بازمانده ها برقصید

برای همه چیز برقصید، برای زندگی برقصید‌

برقصید تا که سلول‌های خون‌تان عاصی و آشفته شوند.