راهی نمانده بود.
میدانی، عزیزم
دیگر راهی برایم نمانده بود. فقط میخواستم بروم، نمیدانم به کجا، اما باید میرفتم. میخواستم که رفته باشم. نمیشد، جایی را نداشتم. کسی منتظرم نبود، رفتنم ممکن نبود، ماندنم هم همینطور. راهی نمانده بود. نمیدانستم چه کار کنم، راهی نمانده بود. باید اشکهایم را پاک کنم، اما گریه نکردن هم ممکن نیست؛ چون که راهی نمانده بود.
راهی
نمانده
بود.